داستان
«سرزمین گناهکاران»
«پارت دوم»
--------------------------------------------------------
پسرک درحالی که دستش را بر روی قفسه سینهاش گذاشته بود و نفس نفس میزد با چهرهای شوکه روبروی در ایستاد و به سوراخ تازهای که بر روی درِ چوبی ایجاد شده بود خیره شد. ناگهان در با شدت زیادی گشوده شد و مردی میان سال با اسلحهای شکاری درون دستش در میان چهارچوب در نمایان شد، با نگاهی جدی از نک پا تا سر پسرک را برانداز کرد و با همان چهرهی جدی سرش را به نشانه رضایت تکان داد:«خوبه زندهای». پسرک که با شنیدن صدای پدرش از شوک خارج شده بود اخمی کرد و با لحنی طلبکارانه به حرف آمد:«دوباره؟ آخه این چه کاریه هزار دفه بهت گفتم این کارا جاشون توی خونه نیست!» مرد درحالی که پسرش با تندی و ردی از ترس درون جملاتش سخن میگفت به سمت میز قدم برداشت اسلحه را رویش قرار داد و به سمت یخچال درون آشپزخانه رفت و درحالی که مشغول در آوردن رامن های آماده از میان غذاهای فاسد بود پاسخش را داد:«تو هنوز نمیفهمی آدم باید همیشه برای خطرات احتمالی آماده باشه». پسرک نفسی عمیق کشید، پوزخند تمسخرآمیز زد و پشت میز بر روی یکی از صندلی ها مستقر شد:« بیخیالِ این افکار شو پیرمرد ما توی منطقهی محافظت شده هستیم سالهاست که هیچ چیز نتونسته به اینجا نفوذ کنه و از این به بعد هم نمیتونه ... تازه اگرم بتونه با اون همه تلهای که توی حیاط کار گذاشتی به داخل خونه نمیرسه» مرد با دو ظرف رامنی که از یخچال خارج کرده بود به سمت میز رفت، کاسه ها را رویش قرار داد و بر روی صندلیاش که درست روبهروی پسرک بود نشست و کاسهای را سمتش هل داد و با چشمانی جدی درون چشمانش خیره شد:«تو نمیدونی مرگ چندین نفر رو بخاطر بیاحتیاطی هاشون دیدم...» کمی رو به جلو خم شد و با صدایی آرامتر و جدیتر ادامه داد:«احتیاط نه تنها مهمترین چیز توی دنیاست بلکه یکی از چیزاییه که نشون میده عقل توی کلته مستر اوسامو....» پسرکی که اوسامو خطاب شده بود با دهانی پر و چهرهای خنثی پاسخ داد:« دیروزم همین رو گفتی ... و پریروز ... و روز قبلش ... و روزای قبلترش ...» قبل از اینکه اوسامو به جملهاش ادامه دهد پدرش در میان حرفش پرید و رشته کلامش را پاره کرد:«خب موضوع مهمیه .... اصلا بیخیالش تو احمق تر از اونی که متوجه بشی» درحالی که چوب های غذاخوریاش را در هوا تکان میداد گفت و به محض پایان یافتن جملهاش شروع به خوردن کرد.
اوسامو با دیدن این تغییر رفتار در اخلاق پدرش لبخندی مهربانانه زد و با لحنی ملایم و در عین حال شاداب شروع به سخن گفتن کرد:«حالا قهر نکن یه خبر خوب برات دارم رئیس اوگای» مردی که اوگای خطاب شده بود درحالی که دستهای از رشته های سرد از دهانش آویزان بود نگاهش را به اوسامو دوخت. اوسامو با دیدن نگاه منتظر و تا حدودی بامزه پدرش خنده آرامی کرد، دستش را درون جیب شلوارش برد و برگهای تا شده را بیرون آورد، آن را روی میز گذاشت و به سمت اوگای هل داد.
--------------------------------------------------------
اینم از پارت دوم نوش نگاهتون✨
شرط پارت بعدی ۱۵ لایک هست اگر تا فردا شب رسید پارت بعد قرار میگیره اگرم نه که طبق روال عادی دو روز دیگه میبینمتون🫡
«پارت دوم»
--------------------------------------------------------
پسرک درحالی که دستش را بر روی قفسه سینهاش گذاشته بود و نفس نفس میزد با چهرهای شوکه روبروی در ایستاد و به سوراخ تازهای که بر روی درِ چوبی ایجاد شده بود خیره شد. ناگهان در با شدت زیادی گشوده شد و مردی میان سال با اسلحهای شکاری درون دستش در میان چهارچوب در نمایان شد، با نگاهی جدی از نک پا تا سر پسرک را برانداز کرد و با همان چهرهی جدی سرش را به نشانه رضایت تکان داد:«خوبه زندهای». پسرک که با شنیدن صدای پدرش از شوک خارج شده بود اخمی کرد و با لحنی طلبکارانه به حرف آمد:«دوباره؟ آخه این چه کاریه هزار دفه بهت گفتم این کارا جاشون توی خونه نیست!» مرد درحالی که پسرش با تندی و ردی از ترس درون جملاتش سخن میگفت به سمت میز قدم برداشت اسلحه را رویش قرار داد و به سمت یخچال درون آشپزخانه رفت و درحالی که مشغول در آوردن رامن های آماده از میان غذاهای فاسد بود پاسخش را داد:«تو هنوز نمیفهمی آدم باید همیشه برای خطرات احتمالی آماده باشه». پسرک نفسی عمیق کشید، پوزخند تمسخرآمیز زد و پشت میز بر روی یکی از صندلی ها مستقر شد:« بیخیالِ این افکار شو پیرمرد ما توی منطقهی محافظت شده هستیم سالهاست که هیچ چیز نتونسته به اینجا نفوذ کنه و از این به بعد هم نمیتونه ... تازه اگرم بتونه با اون همه تلهای که توی حیاط کار گذاشتی به داخل خونه نمیرسه» مرد با دو ظرف رامنی که از یخچال خارج کرده بود به سمت میز رفت، کاسه ها را رویش قرار داد و بر روی صندلیاش که درست روبهروی پسرک بود نشست و کاسهای را سمتش هل داد و با چشمانی جدی درون چشمانش خیره شد:«تو نمیدونی مرگ چندین نفر رو بخاطر بیاحتیاطی هاشون دیدم...» کمی رو به جلو خم شد و با صدایی آرامتر و جدیتر ادامه داد:«احتیاط نه تنها مهمترین چیز توی دنیاست بلکه یکی از چیزاییه که نشون میده عقل توی کلته مستر اوسامو....» پسرکی که اوسامو خطاب شده بود با دهانی پر و چهرهای خنثی پاسخ داد:« دیروزم همین رو گفتی ... و پریروز ... و روز قبلش ... و روزای قبلترش ...» قبل از اینکه اوسامو به جملهاش ادامه دهد پدرش در میان حرفش پرید و رشته کلامش را پاره کرد:«خب موضوع مهمیه .... اصلا بیخیالش تو احمق تر از اونی که متوجه بشی» درحالی که چوب های غذاخوریاش را در هوا تکان میداد گفت و به محض پایان یافتن جملهاش شروع به خوردن کرد.
اوسامو با دیدن این تغییر رفتار در اخلاق پدرش لبخندی مهربانانه زد و با لحنی ملایم و در عین حال شاداب شروع به سخن گفتن کرد:«حالا قهر نکن یه خبر خوب برات دارم رئیس اوگای» مردی که اوگای خطاب شده بود درحالی که دستهای از رشته های سرد از دهانش آویزان بود نگاهش را به اوسامو دوخت. اوسامو با دیدن نگاه منتظر و تا حدودی بامزه پدرش خنده آرامی کرد، دستش را درون جیب شلوارش برد و برگهای تا شده را بیرون آورد، آن را روی میز گذاشت و به سمت اوگای هل داد.
--------------------------------------------------------
اینم از پارت دوم نوش نگاهتون✨
شرط پارت بعدی ۱۵ لایک هست اگر تا فردا شب رسید پارت بعد قرار میگیره اگرم نه که طبق روال عادی دو روز دیگه میبینمتون🫡
- ۷.۳k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط